تبليغاتX
 JavaScript Codes<

JavaScript Codes head> کعبه ی عشق
 

عید همه ایرونیا مبارک و امیدوارم سال خوبی داشته باشید با اتفاقهای با حال و دوست داشتنی


 

نوشته شده توسط نسیبه در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


 

«بسم رب المهدی المنتظر»

 

 امام حسن عسگری (علیه السلام)، دربارۀ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرموده‌اند:

مثَل او در این امّت، مثَل حضرت خضر و ذوالقرنین است. آنچنان از دیدگان غایب می‌شود که کسی در آن دوران از هلاکت رهایی نمی‌باد جز کسی که خداوند او را بر اعتقاد به امامت او ثابت و استوار نگه دارد و او را به دعا برای تعجیل در فرج او موفق گرداند.

 

راوی حدیث (احمدبن‌اسحاق) میگوید:

عرض کردم: سرورم؛

آیا نشانۀ دیگری نیز هست که دلم آرام گیرد؟

در آن هنگام حضرت مهدی (عجل الله تعای فرجه الشریف) که کودکی سه ساله بود با زبانی روشن و فصیحی فرمود:

من یکتا بازمانده، از حجّت‌های خدا بر روی زمین هستم؛

من دست انتقام خدا از دشمنان او هستم.

(کمال الدین ص 284)

 

 

یا امام زمان (عجل الله)


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


بوی سیب و حرم غریب و ...


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


ازدواج علی و فاطمه

 ازدواج حضرت علي (ع) و حضرت  فاطمه (س)

 

 فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر اكرم و از دوشيزگان ممتاز عصر خويش بود. پدر و مادرش از اصيل ترين و شريف ترين خانواده هاي قريش بودند. از حيث جمال ظاهري و كمالات معنوي و اخلاقي از پدر و مادر شريفش ارث مي برد. و به عاليترين كمالات انساني آراسته بود.

 

شخصيت و عظمت پيامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا مي رفت و قدرت و شوكت او زيادتر مي شد به همين علت دختر عزيزش زهرا (عليها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاري مي كردند اما پيامبر با خواستگاران طوري رفتار مي كرد كه مي پنداشتند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را براي علي (عليه السلام) نگاه داشته بود و مايل بود از جانب او پيشنهاد شود. پيامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.

 

 پيشنهاد به علي (ع)

اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پيغمبر اكرم تمايل دارد فاطمه (عليها السلام) را با علي پيوند ازدواج دهد، ولي از جانب علي پيشنهادي نمي شد. يك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهي ديگر كه پيامبر تقاضاي ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در اين بين سخن از فاطمه به ميان آمد. ابوبكر گفت: مدتي است كه اعيان و اشراف عرب فاطمه عليهاالسلام را خواستگاري مي نمايند اما پيغمبر اكرم پيشنهاد احدي را نپذيرفته و در جوابشان مي فرمايد: تعيين همسر فاطمه با خداست.براي همه روشن بود كه خدا وپيغمبر، فاطمه را براي علي عليه السلام نگاهداشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضريد به اتفاق هم نزد علي برويم و جريان را برايش تشريح كنيم و اگر به ازدواج مايل بود همراهيش كنيم؟! آنها از اين پيشنهاد استقبال و او را در اين كار تشويق كردند.

سلمان فارسي مي گويد: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدين قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.

علي (ع) فرمود: از كجا مي آييد و به چه منظور اينجا آمده ايد؟

ابوبكر گفت: يا علي تو در تمام كمالات بر سايرين برتري داري، و از موقعيت خود و علاقه ايكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهي. اشراف و بزرگان قريش براي خواستگاري فاطمه عليها السلام آمده اند ولي پيغمبر صلي الله عليه وآله دست رد به سينه همه زده و تعيين همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان  مي كنم خدا و رسول، فاطمه را براي تو گذاشته اند. و شخص ديگري قابليت اين افتخار را ندارد.

 

افكار خفته بيدار مي شود:

اوضاع بحراني اسلام و گرفتاري ها و فقر اقتصادي مسلمين، چنان علي (ع) را مشغول ساخته بود كه به خواسته هاي دروني خويش و ازدواج و تشكيل خانواده هيچگونه توجه نداشت.

علي (ع) اندكي پيرامون پيشنهاد آنها تأمل و اطراف و جوانب قضيه را به خوبي بررسي نمود: تهيدستي خود و مشاهده گرفتاريهاي عمومي از يك طرف و فرا رسيدن زمان ازدواج  وي از طرف ديگر(1). او بخوبي مي دانست كه اگر همسري چون فاطمه را از دست بدهد ديگر اين فرصت قابل جبران نيست.

  

علي (ع) به خواستگاري مي رود

اين پيشنهاد علي را تحت تأثير قرار داد بطوريكه دست از كار كشيد و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عباي تميزي بر تن كرد و به خدمت رسول اكرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پيغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصي است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض كرد: يا رسول الله! پدر و مادرم فدايت، كيست كه نديده درباره اش چنين داوري مي كني؟

فرمود: اي ام سلمه! مردي دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزد من است.

ام سلمه از جاي جست و در سراي را باز كرد. علي (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پيغمبر نشست. از خجالت سرش را به زير انداخت، و نتوانست تقاضاي خويش را عرضه بدارد. مدتي هر دو خاموش بودند. بالاخره پيغمبر (ص) سكوت را شكست و فرمود: يا علي گويا براي حاجتي نزد من آمده اي كه از اظهار آن خجالت مي كشي؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمينان داشته باش كه تمام خواسته هايت قبول مي شود.

عرض كرد: يا رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربيت وتأديب من كوشش نمودي و به بركت وجود شما هدايت شدم. يا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنيا و آخرت من شما هستي. اكنون موقع آن شده كه براي خود همسري انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم، تا با وي مأنوس گردم و از ناراحتيهاي خويش بكاهم. اگر صلاح بداني و دختر خود فاطمه عليها السلام را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنين پيشنهادي بود صورتش از سرور و شادماني بر افروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم.

پيغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علي بن ابي طالب (ع) را به خوبي مي شناسي براي خواستگاري آمده است. آيا اجازه مي دهي ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چيزي نگفت. پيغمبر چون آثار خشنودى را درچهره او ديد گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضايت دانست (2).

 

توافق

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علي آمد و با لبي خندان گفت: يا علي! آيا براي عروسي چيزي داري؟ پاسخ داد: يا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع داريد. تمام ثروت من عبارت است از يك شمشير، يك زره و يك شتر.

فرمود: تو مرد جنگ و جهادي و بدون شمشير نمي تواني در راه خدا جهاد كني، شمشير از لوازم و احتياجات ضروري تو است. شتر نيز از ضروريات زندگي تو محسوب مي شود، بايد به وسيله آن آبكشي كني و امور اقتصادي خود و خانواده ات را تأمين كني و براي اهل وعيالت كسب روزي نمايي و در مسافرت بارت را بر آن حمل كني، تنها چيزي كه مي تواني از آن صرف نظر كني همان زره است. منهم به تو سخت نمي گيرم و به همان زره اكتفا مي نمايم. يا علي آيا  اكنون بشارتي به تو بدهم و رازي را برايت آشكار بسازم؟!

عرض كرد : آري يا رسول الله، پدر و مادرم فدايت، شما هميشه نيك خوي و خوشزبان بوده ايد.

فرمود: پيش از آنكه به نزد من بيايي جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! خدا ترا از بين مخلوقاتش برگزيده و به رسالت انتخاب كرد. علي (ع) را برگزيد و برادر و وزير تو قرار داد. بايد دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوري. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجيب و طيب و طاهر و نيكو به آنان عطا خواهد نمود يا علي هنوز جبرئيل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدي (3).

 

 

خطبه عقد

پيغمبر صلي الله عليه وآله فرمود: يا علي تو زودتر به مسجد برو و من نيز از عقب تو مي آيم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنيم و خطبه بخوانيم.

علي (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت نمود. ابوبكر و عمر را در بين راه ملاقات كرد، آنها از جريان كار جويا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزويج كرد، هم اكنون پيامبر در راه است تا در حضور جمعيت، مراسم عقد و خطبه خواني را انجام دهد.

پيغمبر (ص) در حالي كه صورتش از سرور و شادماني مي درخشيد به مسجد تشريف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن. هنگامي كه مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه جبرئيل بر من نازل شد و از جانب خدا پيام آورد كه مراسم عقد ازدواج علي و فاطمه عليها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده كه در زمين نيز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگيرم. سپس نشست و به علي (ع) فرمود: برخيز و خطبه عقد را بخوان.

علي عليه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هايش سپاس مي گويم و شهادت مي دهم كه بغير از او خدايي نيست. شهادتي كه مورد پسند و رضايت او واقع شود. درود بر محمد صلي الله عليه وآله، درودي كه مقام و درجه اش را بالا برد. اي مردم! خدا ازدواج را براي ما پسنديده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر كرده و بدان امر نموده است. اي مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول كرد. از آن حضرت بپرسيد و گواه باشيد.

مسلمانان به پيغمبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله! فاطمه را با علي كابين بسته اي؟

رسول خدا پاسخ داد: آري

پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا اين ازدواج را بر شما مبارك گرداند و در ميانتان دوستي و محبت افكند.

 

  

مذاكره عروسي

علي عليه السلام مي فرمايد: حدود يك ماه طول كشيد و من خجالت مي كشيدم با پيغمبر درباره فاطمه صحبت كنم، ولي گاهي كه خلوت مي شد مي فرمود: يا علي چه همسر نيكو و زيبائي نصيبت شد؟ بهترين زنان عالم را تزويج تو كردم.

روزي برادرم عقيل پيش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسيارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمي كني كه فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسيله عروسي شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خيلي ميل دارم عروسي كنم اما از رسول خدا خجالت مي كشم. عقيل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اكنون با من بيا تا خدمت پيغمبر (ص) برويم.

علي با برادرش عقيل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بين راه به «ام ايمن» برخورد كرده جريان را برايش گفتند. ام ايمن گفت: اجازه بدهيد من با رسول خدا در اين باره مذاكره كنم.

ام سلمه و ساير زنان از قضيه خبردار شدند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله مشرف گشتند. عرض كردند: يا رسول الله! پدر و مادرمان به فدايت، براي موضوعي خدمت شما رسيده ايم كه اگر خديجه زنده بود چشمش بدان روشن مي شد. وقتي پيغمبر (ص) نام خديجه را  ازدواج حضرت علي (ع) و حضرت  فاطمه (س)

 

 فاطمه زهرا عليهاالسلام دختر پيغمبر اكرم و از دوشيزگان ممتاز عصر خويش بود. پدر و مادرش از اصيل ترين و شريف ترين خانواده هاي قريش بودند. از حيث جمال ظاهري و كمالات معنوي و اخلاقي از پدر و مادر شريفش ارث مي برد. و به عاليترين كمالات انساني آراسته بود.

 

شخصيت و عظمت پيامبر اكرم روز به روز در انظار مردم بالا مي رفت و قدرت و شوكت او زيادتر مي شد به همين علت دختر عزيزش زهرا (عليها السلام) همواره مورد توجه بزرگان قريش و رجال با شخصيت و ثروتمند قرار داشت هر از چندگاه از او خواستگاري مي كردند اما پيامبر با خواستگاران طوري رفتار مي كرد كه مي پنداشتند مورد غضب پيامبر قرار گرفته اند.

رسول خدا فاطمه را براي علي (عليه السلام) نگاه داشته بود و مايل بود از جانب او پيشنهاد شود. پيامبر از جانب خدا مأمور بود كه نور را با نور به ازدواج در آورد.

 

 پيشنهاد به علي (ع)

اصحاب رسول خدا احساس كرده بودند كه پيغمبر اكرم تمايل دارد فاطمه (عليها السلام) را با علي پيوند ازدواج دهد، ولي از جانب علي پيشنهادي نمي شد. يك روز عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ و گروهي ديگر كه پيامبر تقاضاي ازدواج آنها را رد كرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دري سخن مي گفتند. در اين بين سخن از فاطمه به ميان آمد. ابوبكر گفت: مدتي است كه اعيان و اشراف عرب فاطمه عليهاالسلام را خواستگاري مي نمايند اما پيغمبر اكرم پيشنهاد احدي را نپذيرفته و در جوابشان مي فرمايد: تعيين همسر فاطمه با خداست.براي همه روشن بود كه خدا وپيغمبر، فاطمه را براي علي عليه السلام نگاهداشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضريد به اتفاق هم نزد علي برويم و جريان را برايش تشريح كنيم و اگر به ازدواج مايل بود همراهيش كنيم؟! آنها از اين پيشنهاد استقبال و او را در اين كار تشويق كردند.

سلمان فارسي مي گويد: عمر و ابوبكر و سعد بن معاذ بدين قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.

علي (ع) فرمود: از كجا مي آييد و به چه منظور اينجا آمده ايد؟

ابوبكر گفت: يا علي تو در تمام كمالات بر سايرين برتري داري، و از موقعيت خود و علاقه ايكه رسول خدا به تو دارد كاملاً آگاهي. اشراف و بزرگان قريش براي خواستگاري فاطمه عليها السلام آمده اند ولي پيغمبر صلي الله عليه وآله دست رد به سينه همه زده و تعيين همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان  مي كنم خدا و رسول، فاطمه را براي تو گذاشته اند. و شخص ديگري قابليت اين افتخار را ندارد.

 

افكار خفته بيدار مي شود:

اوضاع بحراني اسلام و گرفتاري ها و فقر اقتصادي مسلمين، چنان علي (ع) را مشغول ساخته بود كه به خواسته هاي دروني خويش و ازدواج و تشكيل خانواده هيچگونه توجه نداشت.

علي (ع) اندكي پيرامون پيشنهاد آنها تأمل و اطراف و جوانب قضيه را به خوبي بررسي نمود: تهيدستي خود و مشاهده گرفتاريهاي عمومي از يك طرف و فرا رسيدن زمان ازدواج  وي از طرف ديگر(1). او بخوبي مي دانست كه اگر همسري چون فاطمه را از دست بدهد ديگر اين فرصت قابل جبران نيست.

  

علي (ع) به خواستگاري مي رود

اين پيشنهاد علي را تحت تأثير قرار داد بطوريكه دست از كار كشيد و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عباي تميزي بر تن كرد و به خدمت رسول اكرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پيغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز كن. كوبنده در شخصي است كه خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض كرد: يا رسول الله! پدر و مادرم فدايت، كيست كه نديده درباره اش چنين داوري مي كني؟

فرمود: اي ام سلمه! مردي دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمويم و محبوب ترين مردم نزد من است.

ام سلمه از جاي جست و در سراي را باز كرد. علي (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پيغمبر نشست. از خجالت سرش را به زير انداخت، و نتوانست تقاضاي خويش را عرضه بدارد. مدتي هر دو خاموش بودند. بالاخره پيغمبر (ص) سكوت را شكست و فرمود: يا علي گويا براي حاجتي نزد من آمده اي كه از اظهار آن خجالت مي كشي؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمينان داشته باش كه تمام خواسته هايت قبول مي شود.

عرض كرد: يا رسول الله پدر و مادرم فداي تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربيت وتأديب من كوشش نمودي و به بركت وجود شما هدايت شدم. يا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنيا و آخرت من شما هستي. اكنون موقع آن شده كه براي خود همسري انتخاب كنم و تشكيل خانواده دهم، تا با وي مأنوس گردم و از ناراحتيهاي خويش بكاهم. اگر صلاح بداني و دختر خود فاطمه عليها السلام را به عقد من در آوري سعادت بزرگي نصيب من شده است.

رسول خدا كه در انتظار چنين پيشنهادي بود صورتش از سرور و شادماني بر افروخته شد، فرمود: صبر كن تا از فاطمه اجازه بگيرم.

پيغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علي بن ابي طالب (ع) را به خوبي مي شناسي براي خواستگاري آمده است. آيا اجازه مي دهي ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سكوت كرد و چيزي نگفت. پيغمبر چون آثار خشنودى را درچهره او ديد گفت: الله اكبر و سكوت او را علامت رضايت دانست (2).

 

توافق

رسول اكرم (ص) پس ازكسب اجازه به نزد علي آمد و با لبي خندان گفت: يا علي! آيا براي عروسي چيزي داري؟ پاسخ داد: يا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من كاملاً اطلاع داريد. تمام ثروت من عبارت است از يك شمشير، يك زره و يك شتر.

فرمود: تو مرد جنگ و جهادي و بدون شمشير نمي تواني در راه خدا جهاد كني، شمشير از لوازم و احتياجات ضروري تو است. شتر نيز از ضروريات زندگي تو محسوب مي شود، بايد به وسيله آن آبكشي كني و امور اقتصادي خود و خانواده ات را تأمين كني و براي اهل وعيالت كسب روزي نمايي و در مسافرت بارت را بر آن حمل كني، تنها چيزي كه مي تواني از آن صرف نظر كني همان زره است. منهم به تو سخت نمي گيرم و به همان زره اكتفا مي نمايم. يا علي آيا  اكنون بشارتي به تو بدهم و رازي را برايت آشكار بسازم؟!

عرض كرد : آري يا رسول الله، پدر و مادرم فدايت، شما هميشه نيك خوي و خوشزبان بوده ايد.

فرمود: پيش از آنكه به نزد من بيايي جبرئيل نازل شد و گفت: يا محمد! خدا ترا از بين مخلوقاتش برگزيده و به رسالت انتخاب كرد. علي (ع) را برگزيد و برادر و وزير تو قرار داد. بايد دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوري. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاك و نجيب و طيب و طاهر و نيكو به آنان عطا خواهد نمود يا علي هنوز جبرئيل بالا نرفته بود كه تو درب منزل را زدي (3).

 

 

خطبه عقد

پيغمبر صلي الله عليه وآله فرمود: يا علي تو زودتر به مسجد برو و من نيز از عقب تو مي آيم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار كنيم و خطبه بخوانيم.

علي (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حركت نمود. ابوبكر و عمر را در بين راه ملاقات كرد، آنها از جريان كار جويا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزويج كرد، هم اكنون پيامبر در راه است تا در حضور جمعيت، مراسم عقد و خطبه خواني را انجام دهد.

پيغمبر (ص) در حالي كه صورتش از سرور و شادماني مي درخشيد به مسجد تشريف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع كن. هنگامي كه مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي فرمود: اي مردم آگاه باشيد كه جبرئيل بر من نازل شد و از جانب خدا پيام آورد كه مراسم عقد ازدواج علي و فاطمه عليها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده كه در زمين نيز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگيرم. سپس نشست و به علي (ع) فرمود: برخيز و خطبه عقد را بخوان.

علي عليه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هايش سپاس مي گويم و شهادت مي دهم كه بغير از او خدايي نيست. شهادتي كه مورد پسند و رضايت او واقع شود. درود بر محمد صلي الله عليه وآله، درودي كه مقام و درجه اش را بالا برد. اي مردم! خدا ازدواج را براي ما پسنديده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر كرده و بدان امر نموده است. اي مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول كرد. از آن حضرت بپرسيد و گواه باشيد.

مسلمانان به پيغمبر (ص) عرض كردند: يا رسول الله! فاطمه را با علي كابين بسته اي؟

رسول خدا پاسخ داد: آري

پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا اين ازدواج را بر شما مبارك گرداند و در ميانتان دوستي و محبت افكند.

 

  

مذاكره عروسي

علي عليه السلام مي فرمايد: حدود يك ماه طول كشيد و من خجالت مي كشيدم با پيغمبر درباره فاطمه صحبت كنم، ولي گاهي كه خلوت مي شد مي فرمود: يا علي چه همسر نيكو و زيبائي نصيبت شد؟ بهترين زنان عالم را تزويج تو كردم.

روزي برادرم عقيل پيش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسيارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمي كني كه فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسيله عروسي شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خيلي ميل دارم عروسي كنم اما از رسول خدا خجالت مي كشم. عقيل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اكنون با من بيا تا خدمت پيغمبر (ص) برويم.

علي با برادرش عقيل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بين راه به «ام ايمن» برخورد كرده جريان را برايش گفتند. ام ايمن گفت: اجازه بدهيد من با رسول خدا در اين باره مذاكره كنم.

ام سلمه و ساير زنان از قضيه خبردار شدند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله مشرف گشتند. عرض كردند: يا رسول الله! پدر و مادرمان به فدايت، براي موضوعي خدمت شما رسيده ايم كه اگر خديجه زنده بود چشمش بدان روشن مي شد. وقتي پيغمبر (ص) نام خديجه را شنيد اشكش جاري شد و فرمود: خديجه؟! كجا مانند خديجه پيدا مي شود؟ هنگامي كه مردم مرا تكذيب نمودند مرا تصديق كرد و براي ترويج دين خدا، اموالش را در اختيار من قرار داد. خديجه زني بود كه خدا بر من وحي فرستاد كه بدو بشارت دهم خانه اي از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد.

ام سلمه عرض كرد: پدرم و مادرم فدايت شود، شما هرچه درباره خديجه مي فرماييد صحيح است. خدا ما را با او محشور گرداند. يا رسول الله! برادر و پسر عموي شما ميل دارد همسرش را به منزل ببرد.

فرمود: پس چرا خودش در اين باره صحبتي نمي كند؟ عرض كرد: از كمروئي اوست.

پيغمبر (ص) به ام ايمن فرمود: علي را نزد من حاضر كن.

وقتي علي (ع) خدمت پيغمبر مشرف شد فرمود: يا علي! آيا ميل داري همسرت را به منزل ببري.

عرض كرد: آري يا رسول الله.

فرمود: خدا مبارك كند، همين امشب يا فردا شب وسائل عروسي را فراهم مي كنم.

سپس به همسرانش فرمود: فاطمه را زينت كنيد و خوشبويش نماييد و اطاقي را برايش فرش كنيد تا مراسم عروسي را برگزار كنيم (4). مراسم ازدواج برترين بندگان خداوند در روز اول يا ششم ذي الحجه (5) سال دوم يا سوم هجري انجام گرفت(6).

شنيد اشكش جاري شد و فرمود: خديجه؟! كجا مانند خديجه پيدا مي شود؟ هنگامي كه مردم مرا تكذيب نمودند مرا تصديق كرد و براي ترويج دين خدا، اموالش را در اختيار من قرار داد. خديجه زني بود كه خدا بر من وحي فرستاد كه بدو بشارت دهم خانه اي از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد كرد.

ام سلمه عرض كرد: پدرم و مادرم فدايت شود، شما هرچه درباره خديجه مي فرماييد صحيح است. خدا ما را با او محشور گرداند. يا رسول الله! برادر و پسر عموي شما ميل دارد همسرش را به منزل ببرد.

فرمود: پس چرا خودش در اين باره صحبتي نمي كند؟ عرض كرد: از كمروئي اوست.

پيغمبر (ص) به ام ايمن فرمود: علي را نزد من حاضر كن.

وقتي علي (ع) خدمت پيغمبر مشرف شد فرمود: يا علي! آيا ميل داري همسرت را به منزل ببري.

عرض كرد: آري يا رسول الله.

فرمود: خدا مبارك كند، همين امشب يا فردا شب وسائل عروسي را فراهم مي كنم.

سپس به همسرانش فرمود: فاطمه را زينت كنيد و خوشبويش نماييد و اطاقي را برايش فرش كنيد تا مراسم عروسي را برگزار كنيم (4). مراسم ازدواج برترين بندگان خداوند در روز اول يا ششم ذي الحجه (5) سال دوم يا سوم هجري انجام گرفت(6).


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت


یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

 

به نام او که تنهاست

به نام او که تنهائی ام را با تنهائی اش تقسیم می کنم

به نام او که همیشه یار و یاورم بوده است

 

 

   

 

 

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

 

در کتبِ حقایق پیش ادیبِ عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

 

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

 

حافظ

 

پسرم !

نور بصرم ، من از تو غافل نيستم تو چرا از خود غافلی ؟

هرگاه در اين ايام جوانی که بهار زندگانی است ، دل صنوبری را به نور معرفت زنده کردی مردی والا به جهالت مردی .

هان ! ای پسر بکوش که روزی پدر شوی .

والسلام .

 

« قائم مقام فراهانی »


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


 

 به نام حضرت دوست .....
نمی دانم ...
فقط میدانم که می آیی و با آمدنت جهان را محیای آمدن رسول خاتم خواهی کرد ،
آمدن علی مرتضی ع و فاطمه الزهرا س ، آمدن حسن ع و حسین ع و زینب س و عباس ع،
آری ، جهان را آماده خواهی کرد تا علی اکبر بیاید، تا جهانیان به نظاره بنشینند
شباهتهای خلقی و خلقی و منطقی او را با رسول الله .
مهدی جان جهانیان در انتظار تواند و خود نمی دانند.
بیا ای یوسف زهرا س
سلام بزرگوار .....
پست زیباتونو به تقدیر می نشینم ....
موید و مهدوی باشید ...
در پناه حضرت دوست

 


 

نوشته شده توسط نسیبه در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


هفته بسیج بر بسیجیان این مرز و بوم مبارک


 

نوشته شده توسط نسیبه در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


 

آیا می خواهید جذاب باشید؟

ظاهری آراسته داشته باشید

بیشتر سکوت کنید

نرم و ملایم سخن بگویید

فرد محترمی باشید

زیاد شوخی نکنید اما فراوان تبسم کنید

امیال و غرایز خود را کنترل کنید 


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 12:24 موضوع | لینک ثابت


 

    

انچه من از خدا خواستم

من نیرو خواستم و خدا مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم 

من دانش خواستم و خدا مسائلی را برای حل کردن به من داد.

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم

من شهامت خواستم و خداوند موانعی بر سر راه من قرار داد تا آنها را از میان بر دارم.

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیا زمند کمک بودند.

من محبت خواستم  و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.

من به آنچه خواستم نرسیدم.....اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد.

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که کی توانی بر آنها غلبه کنی.                   

ادامه مطلب


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


بنده ی من

وقتی به نماز می ایستی آنچنان غرق در افکارت هستی

که انگار صدها خدا داری و من آنچنان غرق در توام که انگار همین یک بنده را دارم


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت


و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان کبوتر نيست.
مرگ وارونه ی يک زنجيره نيست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گويد.
مرگ با خوشه ی انگور می آيد به دهان.
مرگ در هنجره ی سرخ ـ گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ريحان می چيند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سايه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانيم
ريه های لذت پر اکسيژن مرگ است.)


 

نوشته شده توسط نسیبه در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


 

 

می گویند ، می آیی و من هنوز به خود نرسیده ام

و این سرآغاز نشناختن است.

بوی غربت هزاران جمعه در ذهنم می پیچد و باز هم انتظار است و انتظار.

انتظار همراه نام توست و من آنقدر در بندم که گاه فراموش می کنم می شود منتظر ماند!

باور دارم که می آیی ، نه آن هنگام که نی ها به گل می نشینند.شاید تنها آن زمان که چشمان دلمان دیگر سپید نباشد


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت


بیا من چشم در راهم..

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود       این همه قول و غرل تعبیه در منقارش

 

 

(السلام علیک یا صاحب الزمان )


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


 در این غروب پر از دلتنگی   

    در حالی که خورشید آسمان  

       درپشت کوه ها به خواب می رود  

          و آسمـان آبـی, سـرخ  و دلگـرفتـه  

            می  شوددلم هوایت را کرده است  


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


زندگی


 

نوشته شده توسط نسیبه در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


ای سر چشمه محبت

 

ای سر چشمه ی محبت

 ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم

 در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است!

 چگونه ببوسمت...

 وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود.

بگزار نامت را تکرار کنم

 نامت زیباست ‌ دلنشین است

 چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای؟!

 من اینگونه نبودم!!!

 تو عشق را با من آشنا کردی

 تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم

 پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم !!!

 


 

نوشته شده توسط نسیبه در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


 

تو را به حرمت دستهای نیازم

تو را به حرمت رازهای نیازم

تو را به حرمت هر چه اشک است و آه

تو را به مقدس ترین جرعه ای از نور ماه

تو ای آسمانی ترین آسمان!

تو ای یادمان ترین یادمان!

تو ای چشمه ساز خروشان مهر

بنوشان مرا جرعه ای از سر

بنوشان و سیراب کن این دلم

که من جرعه نوش همین منزلم

بده را هستی ام اندر اوست

همان جرعه که ماه یدا در اوست

 


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت


منتظر...

 

 به نام آفریننده ی عشق...

من هميشه عاشق بوده ام

عاشق هستم

عاشق مي مانم

وعاشق مي ميرم

چرا كه عشق را در كلاس درس تو آموختم

در كنار تو

و با خيال تو

و مي خواهم كه تو نيز در كنارم باشي

تا هميشه ، تا رويايي دور

تا بال پروازم با شي در آسمان آرزوهايم

مي خواهم براي تو بال وپر بزنم

همچو پروانه گردا گرد شمع

چرا كه عشق را به خاطر تو آموختم

آري لحظه ي رسيدن به معشوق در ميان آيينه ها نزد يك است

پس بيا با هم بمانيم

همچو ياس هاي سفيد

آري بيا عاشق بمانيم

"بيا عاشقبمانيم


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


سخنی برای زندگی..

حضرت علی (ع)

چون حدیثی را شنیدی آن را رعایت کنید

نه روایت زیرا روایا کنندگان بسیارند و

رعایت کنندگان اندک......

       (حکمت ۱۹۸)


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن

دوست داشتن اسارتی است که انسان را به خون می کشاند

اگر کسی را دوست داشتی آزادش بگذار اگر مال تو باشد

به سوی تو باز می گردد اگر باز نگشت بدان از همان اول مال

تو نبوده است.

                               علی شریعتی


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


سخنی از چارلی چاپلین

چارلی چاپلین یک حرفه قشنگی میزنه :

زندگی شاید آن جشن با شکوه باشد که تو به آن دعوت نشده ای ولی حال که ناخواسته وارد این جشن شدی تا می توانی برقص

مدتیه از این دلکده دور بودم دلم هوای نوشتنو کرده بود بد جوری ولی هیچ وقت زمانه درستی گیر نیومد یا بهتر بگم هیچ لحظه ای اونقدر مقدس نبود که من توش با قلمه دلم بنویسم

از خدا یک مشت آب خواستم که تشنگیمو رفع کنه یک رودخونه داد من ازش آدرس رسیدنو خواستم اون راهو نشونم داد توی این دنیای بزرگ من از خدا خیلی چیزا خواستم و اون تا به حال همه چیو بهم داد

اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم وقتی ازش خواستم که همیشه با تو باشم طعم جدایی رو بهم چشوند .. به من رودخونه داد تا بدونم بیشتر از یک مشت آب هم وجود داره بهم راهو نشون داد تا بدونم که هست و وقتی بعد از مدتها باز ازش چیزی خواستم جوابمو بر عکس داد تا بهم بفهمونه که هیچ وقت نباید فراموشش کنم و تنها وقتی که بهش نیاز دارم صداش کنم .

قصاصه سنگینی بود اما چون من گناهکار بودم حق با اونه و این مجازاتو قبول کردم اما انگار خدا دلش به حالم سوختو توی این مجازات توی قلبم صبر هم گذاشت

می دونستم خیلی بزرگی و می دونم که هستی

پس به بزرگیت قسم می خورم ا عاشقم نشدن عاشق نشم


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت


یا قائم آل محمد

ما معتقديم كه عشق سرخواهد زد 

 بر پشت ستم كسي تبر خواهد زد


سوگند به هر چهار آيه نور 

 سوگند به زخمهاي سر شار غرور


آخرشب سرد ما سحر مي گردد 

 آشوب جهان فتنه سر مي گردد


چشمان زمين ز عشق تر مي گردد

 مهدي به ميان شيعه بر مي گردد

تفسير بلند ذوالفقار است اين مرد

 انگار بهار در بهار است اين مرد


با تيغ حسين در نيام آمده است 

 انگار علي به انتقام آمده است

اي سيد سبز پوش من يا مولا

 اي مرد علم به دوش من يا مولا

برگرد هنوز بي قرارت هستند

يك عده عجب در انتظارت هستند

آن مرد كه بوي سبز باران مي داد

 آن پير كه روح بر جماران مي داد

مي گفت كه عاقبت كسي مي آيد 

 از نسل علي دادرسي مي آيد


اما تو نيامدي بهارانم رفت

 افسوس دگر پير جمارانم رفت

طفلان نجيب بيشه ها شير شدند

مردان غريب جبهه ها پير شدند

يك عده به ذكر توبه تطهير شدند

يك عده ز دوريت زمين گير شدند

برگرد كه بر بهارمان مي خندند

 يك عده به انتظارمان مي خندند

دستان سياهي كه به خون آلوده است

 گويند كه انتظارتان بيهوده است

افسوس كسي نيست بيا داد برس

 اي صاحب ذوالفقار به فرياد برس

امواج دلت آبي درياي غريب

غربت كده ات كجاست مولاي غريب

غربت كده اي كه بوي دريا دارد

 صد خاطره از غربت زهرا دارد

برگرد علي چشم به راه است هنوز

 اسرار دلش در دل چاه است هنوز

آن چاه پراز ستاره را پيدا كن

 آن سينه پاره پاره را پيدا كن

برگرد كه بر بهارمان مي خندند

يك عده به انتظارمان مي خندند

 


 

نوشته شده توسط نسیبه در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


یا حسین


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


خداوندا !

تو را سپاس می گویم

به خاطر هر انچه لایق نبودم و تو به من عطا فرمودی

به خاطر انچه مرا از راست دور کرد و تو از من با زگرفتی

به خاطر انچه که مرا نابود می کرد و من ندانسته ان را طلب می کردم و تو از من دریغ فرمودی

خداوندا !

به خاطر افرینش همه خوبی ها تو را سپاس می گویم !


 


 

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت


بخشی از نامه امام علی (ع) به فرزندش امام حسن(ع):

پسرم!خود را میان خویش و دیگری میزانی بشمار پس انچه برای خود دوست

می داری برای جز خود دوست بدار . و انچه تو خوش نیاید برای او نا خوش بشمار.

و ستم مکن چنانکه دوست نداری بر تو ستم رود.و نیکی کن چنانکه دوست نداری

بر تو ستم رود.و نیکی کن چنانکه دوست می داری به تو نیکی کنند. و انچه از جز

زشت می داری برای خود زشت بدان و از مردم برای خود ان را بپسند که از خود

می پسندی در حق انان و مگوی -به دیگران انچه خوش نداری شنیدن ان- و مگو

انچه را ندانی هر چند اندک بود انچه می دانی و مگو انچه را دوست نداری به تو گویند.


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


یا ثار الله

 


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 18:8 موضوع | لینک ثابت


امام علی (ع):

هر کس عاشق چیزی می شود دیدگانش را کور گردانده و قلبش را رنجور.

پس با چشم بیمار می نگرد و با گوشی که از شنیدن حقیقت نا شنواست

می شنود. خواهشهای نفسانی پرده های عقلش را دریده و دوستی دنیا

دلش را میرانده است


 

نوشته شده توسط نسیبه در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


Image and video hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط نسیبه در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت