زندگی شاید آن جشن با شکوه باشد که تو به آن دعوت نشده ای ولی حال که ناخواسته وارد این جشن شدی تا می توانی برقص
مدتیه از این دلکده دور بودم دلم هوای نوشتنو کرده بود بد جوری ولی هیچ وقت زمانه درستی گیر نیومد یا بهتر بگم هیچ لحظه ای اونقدر مقدس نبود که من توش با قلمه دلم بنویسم
از خدا یک مشت آب خواستم که تشنگیمو رفع کنه یک رودخونه داد من ازش آدرس رسیدنو خواستم اون راهو نشونم داد توی این دنیای بزرگ من از خدا خیلی چیزا خواستم و اون تا به حال همه چیو بهم داد
اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم وقتی ازش خواستم که همیشه با تو باشم طعم جدایی رو بهم چشوند .. به من رودخونه داد تا بدونم بیشتر از یک مشت آب هم وجود داره بهم راهو نشون داد تا بدونم که هست و وقتی بعد از مدتها باز ازش چیزی خواستم جوابمو بر عکس داد تا بهم بفهمونه که هیچ وقت نباید فراموشش کنم و تنها وقتی که بهش نیاز دارم صداش کنم .
قصاصه سنگینی بود اما چون من گناهکار بودم حق با اونه و این مجازاتو قبول کردم اما انگار خدا دلش به حالم سوختو توی این مجازات توی قلبم صبر هم گذاشت
می دونستم خیلی بزرگی و می دونم که هستی
پس به بزرگیت قسم می خورم ا عاشقم نشدن عاشق نشم

نوشته شده توسط نسیبه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

الهی!
من در کلبه ی تنهایی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من همچون تویی دارم
که تو چو ن خود نداری
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY