می گویند ، می آیی و من هنوز به خود نرسیده ام

و این سرآغاز نشناختن است.

بوی غربت هزاران جمعه در ذهنم می پیچد و باز هم انتظار است و انتظار.

انتظار همراه نام توست و من آنقدر در بندم که گاه فراموش می کنم می شود منتظر ماند!

باور دارم که می آیی ، نه آن هنگام که نی ها به گل می نشینند.شاید تنها آن زمان که چشمان دلمان دیگر سپید نباشد


 

نوشته شده توسط نسیبه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت