به نام او که تنهاست

به نام او که تنهائی ام را با تنهائی اش تقسیم می کنم

به نام او که همیشه یار و یاورم بوده است

 

 

   

 

 

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

 

در کتبِ حقایق پیش ادیبِ عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

 

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

 

حافظ

 

پسرم !

نور بصرم ، من از تو غافل نيستم تو چرا از خود غافلی ؟

هرگاه در اين ايام جوانی که بهار زندگانی است ، دل صنوبری را به نور معرفت زنده کردی مردی والا به جهالت مردی .

هان ! ای پسر بکوش که روزی پدر شوی .

والسلام .

 

« قائم مقام فراهانی »


 

نوشته شده توسط نسیبه در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت